|
می نویسم: ” د ی د ا ر”
به سراغ من اگرمیایی تندوآهسته چه فرقی دارد تو به هرگونه دلت خواست بیا مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد مثل آهن شده است چینی نازک تنهایی من
زجون من چه میخواهی تو رفتی وبی تو من مردم زمن دیگر چه میجویی منه پیمان شکن مردم در آغوشی که سحر کردی درآن شبها کی یارت بود که چشمم تا سپیده دم به درب در انتظارت بود به تو عمری وفا کردم دریغا بی وفا بودی چه شبها بی تو سحر کردم تو آن شبها کجابودی دل از ما بردی و رفتی برو عاشق مراکم نیست تو شمع بزم هم یاری دلم را تاب این غم نیست
اگر با گرگها زندگی میکنی زوزه کشیدن را بیاموز
من در روزگاری زندگی میکنم که تنها خدایش از پشت خنجر نمیزند
روزگاري ما هم مثل گل نگاري داشتيم
اين چنين خوار نبوديم اعتباري داشتيم اي كه مارا دركوله بار غم ديده اي با پشت خم اين زمستان را نبين ماهم بهاري داشتيم
عشق را با مردم بي
درد سر خواهم گذاشت سردر آغوش گناهي
تازه تر خواهم گذاشت در كبودلانه مشتي
بال و پر خواهم گذاشت در به در دنبال يك
جو تشنگي خواهم دويد چشمه را با
تشنگان در به در خواهم گذاشت بي صدا در كوله بار
غم جان خواهم سپرد مرگ را از رفتن خود
بي خبر خواهم گذاشت
عاشق هر كس شدم اوشد نصيب ديگري دل به هركس بستم اوزد به قلبم خنجري من سخاوت ديده ام دل را به هركس ميدهم شرم دارم گر بگيرم آنچه را بخشيده ام |
About![]()
در روز فراق يك چشمم بگريست
Home
|